خرید بک لینک
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن چه دشوار است، چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است... مطمعنا شاعر اینو توی دانشگاه ما یا توی شرایط مشابهی سروده:| پ.ن:اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا....

برچسب: نویسنده: نیما حکیمی تاريخ: دوشنبه 26 مهر 1395 ساعت: 10:46

تو مصداق کامل

" من عشق، فکتم و عفف و صبر، فمات مات شهیدا و دخل الجنة"

برای من هستی....

برچسب: نویسنده: نیما حکیمی تاريخ: پنجشنبه 22 مهر 1395 ساعت: 13:54

خدا وقتی به پولت برکت میده که با هشت هزار تومن سه تا کتاب خوب بخری

برچسب: خدایا مچکرم,مچکرم ازت خدا, نویسنده: نیما حکیمی تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 2:39

ای ماه بنی هاشم

شق القمر کردند تو را.....


عااااح

برچسب: حضرت جون,حضرت جون علیه السلام,غلام سیاه,شعر حضرت جون, نویسنده: نیما حکیمی تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 2:39

گاهی یک کار خیلی به ظاهر کوچک در نظر ما در نزد خدا خیلی بزرگ است.چه خیر و چه شر.گاهی به واسطه عمل خیر و نیتی که داشته ایم و حتی آن را فراموش کرده ایم خدا رحمتش را بر ما نازل میکند.ولی وای به حال ما که گاهی فراموش میکنیم سبک شمردن گناه ،خود گناه بزرگی است.تکرار گناه های کوچک گناه کبیره است.لبخند قطامی است که از زنا بد تر است...!!! خدایا به برکت این روزها که هرکه را در شب های عزیزی مانند قدر و عرفه نیامرزیده ای در این روز ها می آمرزی مارا از شرک های خفی،پلیدی باطن سیاهی،سیاهی و سیاهی نجات بده... اللَّهُمَّ مَوْلاَیَ کَمْ مِنْ قَبِیحٍ سَتَرْتَهُ وَ کَمْ مِنْ

برچسب: کم من قبیح سترته,كم من قبيح سترته,الهي كم من قبيح سترته,اللهم مولاي كم من قبيح سترته,اللهم مولای کم من قبیح سترته, نویسنده: نیما حکیمی تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 23:12

من ابر بودم.یک ابر کوچک زیبا.اما زیبایی چه دردی دوا میکرد؟میدانید از آن ابر ها که دل یک شهر را خنک میکنند نبودم، ابری بودم که بر روی پشت بام خانه ی پروانه ای سایه می انداختم.پروانه ای که به جای شمع عاشق شمعدانی سفیدی شده بود...درد من میدانید چه بود؟من باریدن نمیدانستم.من عقیم بودم..ابر باشی و باریدن ندانی؟خوب من یک ابر بی باران بودم. یک بار صدای رعدی به دلم زد که ببارم اما من دلم خالی بود باران نداشتم ...میدانید چه به من گفت...؟گفت قطره مرگ و زندگی را آموخت که دریا شد.رفتم و پیله بستم مثل پروانه ی کنار شمعدانی ها.نوری به دلم تابید و دوباره زنده شدم:)حالا همه ی

برچسب: نویسنده: نیما حکیمی تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 7:11

_چرا مثل مرغ پرکنده بال بال میزنی؟

_سرکنده بودیم بال روهم نمیزدیم.

مولوی با اون مثنوی درازی که داره باز به خودش لقب خاموش داده.چرا همین یه آواز کوکوی منو تاب نمیآرید؟

_سه روز زبون به دهن بگیر نمیمیری.

_حلاج رو هم تو سه روز کشتن....

برچسب: نویسنده: نیما حکیمی تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 7:11

روز اول را یادت (ان)هست؟ یادت(ان)هست.... یادت هست که من آرزو کردم...نمیدانم آن آرزو چگونه آمد و در دل من نشست ولی می دانم که اجابت شد... این جا آرزوهایی که اجابت میشوند و نمیشوند حکمت و رحمت اند و تو خواسته بودی که من بزرگ تر شوم.من نمیدانستم که یک آرزو و رسیدن به خواسته های دلم امتحان است،نرسیدن امتحان است....رسیدن و ماندن امتحان است... ومنی که "الخیر فی ما وقع"را ذکر زبانم بود(به گمانم ذکر دلم هنوز نشده بود)راضی نبودم به آرزوی خود خواسته و رسیده ام... که او که مهربان بود و همیشه بود و به خود ناخواسته و خداخواسته اش راضی بود ومن به آنچه که دلم خواسته بود و تولبیک

برچسب: هم نامه ی نانوشته خوانی, نویسنده: نیما حکیمی تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 7:11

خدایا قصه ی ما وقتی خراب و غصه شد که در خواب و خیالمان تا ته کوچه ی رفاقت را باهم قدم زده نزده حال خوب پیدا کردیم.خدایا مگر نه اینکه من تا بستم تو نبستیش وخودت یادم دادی که دوست داشتن دلیل میخواهد که اصل رفاقت سلم لمن سالمکم است و من رفاقت خود را به این طناب محکم گره نزده بودم گله ای نیست از باز شدن گره ها ی شل. رفیق باید رفیق باشد،رفیقی که رفیق نباشد رفیق نیست.... یا رفیق من لا رفیق له برای همه ی لحظه هایی که هم رب بودی ،هم خدا،هم ولی،هم رفیق برای همه ی لحظه هایی که نه بنده بودم نه رفیق.

برچسب: الرفیق ثم الطریق,الرفيق ثم الطريق,الرفیق ثم الطریق یعنی چه؟, نویسنده: نیما حکیمی تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 7:11

1.گفت این ها قرآن را مهجور گرفتند 2.طبقه ی دوم کتابخانه ام دارد دیگر پر میشود از رمان های خارجی و ایرانی 3.از شما خجالت کشیدم 4.خواهر کوچکه جز اول قرآن را حفظ کرد 5.هل تنافس المتنافسون؟ 6.از علق شروع کرده ام. به ترتیب نزول. انگارکه آیه آیه دارد به تو نازل میشود 7.اول راه می افتند ،بعد می دوند. بعدش میرسیم به کوه نوردی و صخره نوردی دیگر....پس ترتیب نزول حکمتی دارد که آنطوری نازل شده است. 8.قاری خوش صدای محبوبم.. 9.دارم فکر میکنم سنی یا شیعه بودنش تاثیری دارد ؟ 10.خجالت میکشم که آیه های ولایت را که کم هم نیستند با صدای او بشنوم. 11.قاری را عوض میکنم.یک قاری دیگر انتخاب

برچسب: خلیل من همه بت های آزری بشکست,خلیل من همه بتهای آذری بشکست, نویسنده: نیما حکیمی تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 7:11

1.فال های نیمه شبی.... 2.فال برای آدم های مردد است.آدم های بایقین فال نمیگیرند 3.بزرگ شدن چقدر درد دارد 4.مثل زنده پوست کندن گوسفند 5.گوسفند را هم قبل از سر بریدن آب میدهند 6.تشنه ام.چراغ ها خاموش است.بخچال دور.... 7.آب حیات... 8.من شنیدم سر عشاق به زانوی شماست... از همان رو ز س ر م م ی ل ب ر ی د ن د ا ر د 9.جشنواره نزدیک است..... مرگ هم 10.دانشکده نزدیک است..... مرگ هم.... به چالش شش کلمه دعوت شده ام.به خاطر خدا یعنی قربه الی الله یک جمله شش کلمه ای،مصرع شش کلمه ای... شش کلمه ی با مفهوم....چیزی برایم بفرستید. خدایا..... پناه به تو از گریه های نصفه شبی... نمیدانم این موقع ها خدارا با چ

برچسب: شش کلمه,شش کلمه اسلامی,شش کلمه دین,شش کلمه با ترجمه دری,شش کلمه مسلمانی,شش کلمه رد کفر,شش کلمه طیبه,شش کلمه دینی,شش کلمه pdf, نویسنده: نیما حکیمی تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 7:10

نامه ی اول سلام حکما باید از همین ابتدا مرا سرزنش کنید به دوربودن و نبودن و چه بسا بد بودنم.اما بیایید و چند دقیقه ای بعد نوزده سال که همین امروز بیست ساله میشوم باهم سخن بگوییم. شما سن و سالتان از من کم تر بود و عشق و علاقه تان از من بیشتر که رفتید. شما رفتید به سفیدی و پاکی .شما پرباز کردید. من تازه آمدم. آمدم به سیاهی جایی که حکما باید سیاه میبود تا سپیدی را زود تر پیدا کنم. عموی جان میدانم که شما عاشق عباسید عاشق نبودید شبیه او نمیشدید .او عموی جان بود شما را به عباس قسم و به همین روز که روز آمدن من میشود سوگند سخنان مرا بشنوید و بخوانید. قبول کنید که ما

برچسب: و خدا همین نزدیکیست,و خدا در همین نزدیکیست, نویسنده: نیما حکیمی تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 7:10

روزهایم را دارم میگذرانم شب ها را رویا میبافم و صبح زود برای ادامه ی کابوس زندگیم راهی کوچه ها و خیابان ها میشوم. از همان کوچه های که منتظر کسی نبوده ام ،آسمان را نگاه نکرده وزیر بارانش گریه نکرده ام ... سید میگوید نیت هایت را گره بزن به او تا وقتی از ملکوت تو را نگاه میکنند در هر حال که باشی تو را در حال تسبیح خدا ببینند.من نمیدانم معماری خواندن به چه درد شما ممکن است بخورد اما پای همین نامه مینویسم و وبا کلماتم امضا میکنم.. باشد که کابوس ها و رویا هایم،لباس پوشیدنم،راه رفتنم،نشستنم در ایستگاه اتوبوس ،کتاب خواندم،در کلاس ایستایی نشستنم،دایره رنگ ساخ

برچسب: خواب دیدم نیستی تعبیر آمد میرسی, نویسنده: نیما حکیمی تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 7:10

صفحه بندی